نویسنده :
م.س س.گ - ساعت ٢:٢۱ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱
این چنین که روزها نشان می دهند
و هی می آیند و هی می روند
باید مبادای نبودنت را
به انتظار بنشینم
و گویا همگان و همگنان را
انتظار این است
اما مرا جز این انتظار است!
شب فراقت آن چنان بی کران است
که در آن غرق نه تنها
که گم می شوم
و شوق وصالت آن چنان بی کران است
که رؤیا را ماند
و می دانی نازنین
رؤیا همیشه دست نیافتنی است
شاید تو هم مثل همه دیگران
تنها
معشوقه من باشی و
کالای دیگران
و عشاق را هرگز به هم راه نبوده و نیست
چرا که عصر، عصر تجارت است و آهن و سیمان
و من تو را هرگز تجارت نمی کنم
چرا که خدای را نمی توان معامله کرد
نویسنده :
م.س س.گ - ساعت ٢:٠۳ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱
بالای سرت ایستاده است
می پرسد
چه می خواهی ؟
منتظر جواب است
تنها کنج تاریک یک گوشه نشسته ای
او بالای سرت ایستاده است
وجودت را بر انداز می کند
خیلی تحقیر آمیز
انگار سر تا پایت را سان می بیند
آه که چقدر سخت است
چقدر سخت است محکوم قضاوت دیگران بودن
می گویم تلخ باشد
می گویم سیاه باشد
انگار تعجب کرده که این جوری نگاهم می کند
می رود
تنها کنج تاریک یک گوشه نشسته ام
بر می گردد
بالای سرم ایستاده است
مرا بر انداز می کند
خیلی تحقیر آمیز
انگار سر تا پایم را سان می بیند
با اکراه دولا می شود
سینی را روی میز می گذارد
با اکراه می گوید:
2000تومن می شود
حتی اعتراض هم نمی کنم
فریاد هم نمی زنم
دو تا هزار تومنی مچاله ی عکس امامی را
می اندازم روی میز
با اکراه بر می دارد
از بالای سرم دور می شود
نفرت سراپایم را گرفته است
می نو شمش
تلخ است
سیاه است
بدون ذره ای شیرینی
از کنج تاریک آن گوشه بر می خیزم
با اکراه براندازم می کند
و با تحقیر
سر تا پایم را انگار سان می بیند
به سمت پنجره می روم
سیگاری آتش می زنم
پنجره باز است
و هوا لجن
چند پک به سیگار می زنم
خیلی ناشیانه دودش را بیرون می فرستم
اول بارم است
احساس رهایی می کنم اما...
کاش شجاعتم بیش از این بود
آن وقت شاید
به جای ته سیگار...
نویسنده :
م.س س.گ - ساعت ۱:٥٧ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱
دیگر از دست غزل خسته شدم
از لب لعل و عسل خسته شدم
امشب از شعر بدم می آید
از مفاعیل فعل خسته شدم
قلب تو یخ زده صحرایی نیست
ذاتم از بچگی سرمایی نیست
عشق ما مرد و نمی فهمی که
حال بیمار سرپایی نیست
دیگر این کلبه ز خود در دارد
مثل آن لانه که کفتر دارد
هان بگویم که نگویی بعدا ...!
امشب این کله سر خر دارد
دیگر این صفحه دلم نیست برو
قلبم از زخم تو کم نیست برو
راست کرده است صراط هوست
پیچ این فاجعه خم نیست برو
یا برو مردتری پیدا کن
سگ ولگردتری پیدا کن
یا که بیهوده کنارم منشین
برو بی دردتری پیدا کن
برو آری برو بیهوده منم
آن که یک عمر تهی بوده منم
از شش صبح و تا هشت پسین
اول و آخر محدوده منم
نویسنده :
م.س س.گ - ساعت ۱:٤٧ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱

دیگر نمی توانم،عاشق شدن محاله
شاید برای اینکه عشق تو موندگاره
مهر تو مثل سایه،هر جا برم باهامه
هر جا که پا بذارم،پا جای پام می ذاره
وقتی که باز میشه دفترچه خیالم
توی تموم برگاش،اسم تو یادگاره
اما تو دوری از من،من بی تو بی قرارم
امیدی ام ندارم،دیدارتو دوباره
این شعر هم گمونم بیخود به ذهنم اومد
چون قافیه اش هنوزم،ازتو نشون نداره
اما گمون نکن من دست از تو بر میدارم
شاعر میتونه هر جا یک قافیه بذاره
من هم به احترامت در انتهای این شعر
می گم دو مصرعی که سر از تو در بیاره
گفتند از قدیم با یک گل بهار نمیشه
آهسته می گمت که اسمت خود بهاره
نویسنده :
م.س س.گ - ساعت ۱٢:٠٦ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٥
به نام عشق و غزل این حریم رویایی
گلایه می کنم از تو تویی که دریایی
نگو که رفته ای و بی خیال ما شده ای
فرشته ای تو و در قامت اهورایی
خدایگان امیدم نگو خدا مرده است
خدا و مردن و اینگونه ناشکیبایی
اقول اشهد ان لا اله الا تو
خدای جان به تو هرگز نبوده همتایی
به شوق آنکه تو آیی غزل دوباره شود
گذاشتم قلمم پر شود ز شیدایی
درست مثل امیدی که در شب سیه است
نشسته ام به امید ظهور فردایی
اگر چه بر دلم از تو هزار زخمه ولی
تو مرهمی و دم از تو شده مسیحایی
تو رفتی و دل من شک نکن که تنها شد
خدا کند که بیایی دوباره می آیی؟
نویسنده :
م.س س.گ - ساعت ٥:۱٤ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٦
دیشب دوباره با خودکم فکر میکنم
دیگر تو را له له نمی زنم
دیگر تو را هن هن نمی کنم
دیگر تو را عاشق نمی شوم
در زیر دست و پای توهم له نمی شوم
این هم به سان هر چه برای تو گفته ام
افسوس جز خیال و تمنا
از هیچ جای دیگر ذهنم
ساطع نمی شود....!!!!
مریم تو هم درست به سان تمام سخن های قبلی ام
این یک دو خط اباطله ذهنی مرا
اصلا به هیچ جای وجود مبارکت
حساب مکن بلکه بگذرد
این نیز بگذرد.......!!!!
نویسنده :
م.س س.گ - ساعت ٥:۱٠ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٦

به تو عاشقم،تو رو بی بهونه،دوست دارم
یه عشق پاک
مث عشق سگ به استخوون ناب
که پر از خاک و خله
مث عشق مست پاتیل به شراب
که تا اونجا که راه داره مخوره
مث عشق پای زخمی به ضماد
که پر از چرکه و خون
مث عشق پاک معتاد به مواد
که اونو یکسره با خود میبره تا آسمون
مث عشق خواهرم به نون پنیر
به خصوص زمانی که تازه و داغ و خوب باشه
مث عشق گربه به یه کاسه شیر
به خصوص اگه تو اون جسد یه موش تریت باشه
مث این عشق سگ و گربه و موش و حشره
عشق پاتیل شراب
یا مثال نفس گرم یه معتاد خراب
تو رو دوست می دارم
تو رو مثل هن هن پاک یه تشنه تو بیابون که رسیده به سراب
تو رو دوست می دارم
نویسنده :
م.س س.گ - ساعت ٥:۱٠ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٦
آن گاه که دیگران سیاهپوش
بر در می کوبند
با مردانی و زنانی دیگر شده
با دسته گلی زیبا فعلا برای شروع
و با تمام آداب و رسوم های باید
حتما...
حتما....
حتمابرای خریدنت آمده اند
و به خداوندگار قسم
به تو قسم
بر سر قیمت ات با همدیگر
مذاکره می کنند
مجادله می کنند
ونه...
نه...
نه..لعنت به این عصر
توافق می کنند
و تو فروخته می شوی
به قیمت :
یک جلد کلام الله مجید
یک دست آینه و شمعدان
یک شاخه نبات
ویکهزار وسیصد و....
نمی دانم چند سکه تمام بهار آزادی
قدیم و جدیدش هم تومنی دو زار توفیر می کند
آیا وکیلم؟!
با اجازه بزرگترها
بله،عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
با اجازه بزرگترها
بله ،عشاق را به هیچ هم نباید حساب کرد
با اجازه بزرگترها...
... مگر زمانی که
با تظاهر به شرم و دستپاچگی
دیگران سیاهپوش باشند و
بر در بکوبند و
با مردانی و زنانی دیگر شده و
با دسته گلی زیبا فعلا برای شروع و
با تمام آداب و رسوم های باید و...
حتما حتما حتما
برای خریدنت بیایند
و باز هم این تویی که
فروحته خواهی شد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
و خدای را در یک جلد کلام الله مجید
یک دست....
آیا وکیلم؟!
اما نازنین بی وفایم
قسم ات می دهم
به هر آنکه و به هر آنچه دو ستش داری
به صفورایت قسم
که از این حیات بی روزنه
هیچ نصیب هیچ نخواهد شد
اما آه........ ای کاش تو هم اندکی عاشق بودی
و نه، تنها معشوقه من
برای داشتن عشقت
و مهر ورزیدنت
و اندکی عاشق بودنت
به قیمت یک قلب عاشق
...البته اندکی ترک خورده
و تمام هستی اش
پیش از آن که بمیرد
آیا وکیلم ؟!
با اجازه بزرگتر ها....نه
اصلا به بزرگتر ها هیچ ربطی ندارد
با اجازه بزرگترها،بله به بزرگتر ها هیچ ربطی ندارد
و این تازه اول راه است
آیا وکیلم؟!
نویسنده :
م.س س.گ - ساعت ٥:٠٩ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٦
به انتظار کدامین امید زیست تواند کرد؟
گوسفندککی
که قربانی شدنش را
سلام و صلوات دیگران
به انتظار نشسته است !
و خود بی خبر و شادان
از اینکه مرکز ثقل توجه ایشان است
.به انتظار کدامین امید زیست تواند کرد؟
صیدی که از قفس رهایش می کنند
اما نه آزادی اش را توان گفت، تبریک...
و نه اسارتش را ،افسوس!
چرا که تنها برای تفریح ایشان رهانیده شده
تا قدرت کمانداری خویش نمایان کنند
به انتظار کدامین امید زیست تواند کرد ؟
همچون منی را
که چون عروسک خیمه شب بازی
اختیار کرده ای
تاگاه برقصم
وگاه بخندم
و گاه بگریم
و شاید...
و شاید روزی...
برایت بمیرم!
به انتظار کدامین امید زیست توانم کرد ؟
نویسنده :
م.س س.گ - ساعت ٥:٠۸ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٦
قسمم را به کدامین آیه
بیارایم
یا نه ،شاید بیالایم
تا باور کنی
که تو را دوست می دارم
مرا جز تو مقدسی نیست
که تاب قسم داشته باشد
پس به تو قسم
که تو را دوست می دارم
نویسنده :
م.س س.گ - ساعت ٥:٠٧ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٦
و شعر....
شهوت من است
و عادت ماهانه ام
و ارضای غرایزم
امیدوارم.....
زود به بلوغ برسم
و دیر پیر شوم
و هرگز نمیرم
نویسنده :
م.س س.گ - ساعت ٥:٠٥ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٦

گویا کسی صدای مرا نشنید
کاندرترانه ام غزلی پژمرد
یا در سکوت واژه بی معنی
معنای عشق من به تو هم افسرد
امروز من دوباره فرو رفتم....
در فکر خاطرات ز یک برخورد
آن اولین دقیقه یک عاشق
با آن نگاه گرم که یک آن مرد
آن اولین سکوت ترک خورده
وآن گاه آن سلام نحیف و ترد
و آن اولین مکالمه شیرین
با خود تمام هستی من را برد
نویسنده :
م.س س.گ - ساعت ٥:٠٤ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٦
گفتم:بگو،بگو،ولی از انتظار ،نه
گفتم: بگو،ولی تو ز پایان کار ،نه
گفتم: شکایتی کنم از دور روزگار
از تو شکایت است و از روزگار نه
اما،نه از تو هم گله ای نیست بی خیال
از بخت ما شکایت و از کار یار ،نه
ما غرقه ی لطافت طبع کریم تو
لطفاتوهم به آب بزن، بی گدار، نه
از لطف و حسن و خوبی و نیکی سخن بسی است
ما هم شنیده ایم ولی بی نگار ،نه
مریم به جان من و غزل های بی گناه
از ما بگیر جان و ولیکن کنار نه
نویسنده :
م.س س.گ - ساعت ٥:٠٤ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٦
تراش دادن عشقم سلیقه می خواهد
دلم تو را نه دمی ،هر دقیقه می خواهد
غزال برده ز یادم به جستجوی توام
مثال آن غزلی که سلیقه می خواهد
ز نا رفیقی مردان کج شعور ملول
دلم گرفته و شاید رفیقه می خواهد
ز قلب خسته ام افسوس هیچ باقی نیست
گلوله ات به گمانم شقیقه می خواهد
نویسنده :
م.س س.گ - ساعت ٥:٠۳ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٦
سه سال خون دل وآتش جگر خوردن
سه سال زندگی و دم به دم به دم مردن
سه سال عشق وسکوت وتلاش بیهوده
چنین بده است جهان تا که این جهان بوده
شب وسحر به خیال کسی به سر بردن
سحر دوباره ز دنیا لت و لگد خوردن
سه سال.... باز به خود، هی بگو تحمل کن
خدا کند که بیاید....، کمی تامل کن
تورابه هر احدی را که دوستش داری
هوس نکن که بکاری به جان ما زاری
تو آمدی و به قلب شکسته جان دادی
غزل غزل نفسی خوش به پاسبان دادی
ولی چه سود...که خیلی سریع هم رفتی
چرا.....؟ستاره مهشید من چرا رفتی؟
تو آمدی ودلم چون بهار گلگون شد
ولی تو رفتی و دل پیش رفتنت خون شد
نویسنده :
م.س س.گ - ساعت ٥:٠٢ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٦
یک: واگن های قطار،
همواره به دنبال یکدیگرند
وهرگز به هم نمی رسند
به سان من و تو ،
تنها به خاطر غایتی تحمیل شده!!
دو: وقتی کبوتر
که اصرار به اثبات بی عقلی اش داریم
از دست دادن تخم هایش را تاب نمی آورد
بفهم که عشق است
که در لانه اش لانه کرده
درست به سان من هنگام مبادای تو
و مرا چه انتظاری است
که عشق شعورم بوده است
سه: وقتی کودکی دوازده ساله،
بی هیچ تصوری در فرا پیش و فرو پس
با آوایی گنگ
بر بستری بی انتظار
و موسیقی ای بی هیچ ضرباهنگی
که کلام معنا داری را به بازار بنشیند
با فریادی ملتهب
سکوتی پر از التماس
و با ته مانده ای از زیبایی یک لبخند , لبخند،
فقیر بودنش را
درود می گوید؛
بدان که اشک هایش
هم سان برگ های زرد پاییزی
در فصل مبهمی از زمان
خشکیده است .
درست به سان من هنگام دیدار تو!!
نویسنده :
م.س س.گ - ساعت ٤:٥٩ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٦
گل های زرد و آبی و سرخ و هزار رنگ
را دست های کوچک و نرمش گرفته تنگ
ظهر است و آفتاب لمیده است، روی شهر
با دخترک گرفته همین آفتاب، جنگ
نزدیک جوی ،بوی تعفن و دخترک
تنها به پای جوب و کنارش بسی سرنگ
بوی سرنگ ونشئگی واندکی لجن
این است یادگاری چندین نفر مشنگ
فریاد گرم دخترک و سرخی چراغ
یک کارگر کنار تو و ناله کلنگ
هفتاد ثانیه و کمی بیشتر چراغ
وادار می کند همگان را به یک درنگ
دستان گرم وکوچک و بس کودکانه ای
پاهای کوچکی، که گهی می زنند لنگ
ماشین تو ،کنار خیابان ،چراغ سرخ
تق تق دست کوچک و گرمی به سان سنگ
با گوشی موبایل خود دم گرفته ای
گویا یکی برای تو اکنون زده است زنگ!
با خلق و خوی مثل سگت بلکه بدترک
فریاد می زنی به سرش مثل یک پلنگ
انگار مست مست نشستی به پشت رل
یا اینکه از خماری تریاک و دود و بنگ...،
سر درد داری و به سرت شورشی به پاست
یا اینکه یک نفر به سرت کوفته تفنگ
اما نگاه ملتمسش، ضجه می زند
تا حس کنی درون سرت، صوت دنگ دنگ
انگار در درون سیاهت نشسته است
گویی یکی به روی سرت می کشیده چنگ
تو گیج می شوی و دلت پیش دختر است
انگار که تمام وجودت شده است منگ
برخورد کرده ای تو به دریا، ولی چه سود
افسوس می خوری، که چرا نیستی نهنگ!
اکنون دوباره نوبت سبز چراغ شد
حالا بگیر این همه بوق و صدا و جنگ!!
نویسنده :
م.س س.گ - ساعت ٤:٥٩ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٦
به زلالی طبع نازک شعر،یک غزل عاشقانه می گریم
همه رؤیای با تو بودن را ،در خیالی شبانه می گریم
آرزوهای دور یک من را، با خلوص خیال خلوت تو
با دلی پر زشوق وچشمی تر،همه در یک ترانه می گریم
همه آنچه در دل و دیده است،چون به تو مثل چشمه محتاجم
همه را چون زلال یک ماهی،پیش تو صادقانه می گریم
ای صناعت، ردیف، قافیه، وزن ، ای تمام دقیقه های غزل!
من برای تو از حرارت دل ،با تبی شاعرانه می گریم
ای که هستی دقایقم ز تو یافت،مادر پاک و صافی شعرم
دامن مهر خویشتن بگشا ،پیش تو کودکانه می گریم
نویسنده :
م.س س.گ - ساعت ٤:٥۸ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٦
تو و رقیب من و پچ پچ و خفا تا کی؟
تو و خطاب من و هی شما شما تا کی؟
به سان یک غزل نغز در پی ات هستم
تو ای ردیف غزل های من خفا تا کی؟
من و سکوت وغم و لحظه ها وتنهایی
خلوص خلوت تو در خیال ما تا کی؟
خیال خاطر من با تو جاودانی شد
ولی بگو به خیال تو اکتفا تاکی؟
تو و رقیب و گل و شمع ونور و پروانه
من و دقیقه دقیقه خدا خدا تا کی؟
بگو خدای تویی تا که مؤمنت بشوم
ولی من و غزل از خدا جدا تا کی؟!
تو و گل من و بلبل ببین تنافرمان
زما صفا و وفا از شما جفا تا کی؟
به سان بره گنگی به پات خواهم مرد
ولی به پای هوس هات من فدا تا کی؟!!
نویسنده :
م.س س.گ - ساعت ٤:٥۸ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٦

درد آورترین معجزه بشریت است ،در کالبد کبوتر حیات،
دم اسارت بخش عشق.
و شکنجه ترین رحمت ایزدی است، در گردن بی گناه کاران،
طوق آتشین عشق.
محال ترین گریز ممکن است، سلامت
در تنوره پر گداز عشق.
و بی صدا ترین مرگ است ،به زندگی نشستن
در دایره دیار عشق.
رهایی بخش ترین مژده است، فرهاد را
مرگ شیرین تنها برای عشق.
و محبوب ترین جلاد است ،عاشق را معشوق
به زندان نسیان عشق .
نویسنده :
م.س س.گ - ساعت ٤:٥٧ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٦
کلاس ساعت سه لحظه های تنهایی،
بزن بخوان دو تا دختر تماشایی
صدای تق تق دستی مدام میآید،
و زیر صندلی توست تق تق پایی
نشسته اند همه روی صندلی هاشان
واوج خنده عشقت سلام: آقایی
هنوز خاطره هایم پراست از آن شب،
فرود آمدن بین ما دوتا چایی
نگاه من وتو، حتی از انتهای کلاس
ز اوج نخل تو با زلف های خرمایی
همیشه گفتنی ما نگفتنی مانده است
به زیر این همه آوار نا شکیبایی
همیشه اینکه شما عاشقید، ناخواناست
به ذهن کوچک و سخت زنان هر جایی
تمام جمع به ما خیره میشود، وقتی
من وتو ایم وتنها صدای لالایی!
دوباره می رسد استاد، با تنی خسته
یکی پسر همه دختر چقدر رویایی!
وباز حمله استاد با تمام توان
چرا میان شماها به پاست آوایی؟!
خروج من وتو از این کلاس بیهوده
و پشت در ومیان من وتو غوغایی!